the old peofessor free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
اهن و تولپ می کنه که ۳تا وب لاگ داره
همه بخندید بنده ی خدا نمی دونه که فقط ۱۶ تا تو بلاگفا داریم
اجازه می دیم نیستی جون بیای دستمون را ببوسی
بدو بیا
اما خبر اصلی ...
متأهل شدم .
خودم که خیلی خوشحالم ، بقیه رو نمی دونم
آخرین باری که مطلب گذاشته ام87/12/07باشد . اما اکنون بعد از یک غیبت طولانی ُ آنهم به خاطر بیماری فقط آمدم تا نو شدن سال را به همه تبریک بگویم .و برای همه آرزوی سلامتی و به روزی کنم .
شما هم برای دیگران دعا کنید .
سال نو خورشیدی مبارک
وقتی وارد خانه می شوم همه ی چراغ ها خاموش است . رغبت نمی کنم چراغی را روشن کنم . همانطور کورمال کورمال می روم سمت اتاقم . همزمان از آسمان چند ترجمه انداخته اند جلویم . فقط شانس داشتم که تخصصی نیست و می شود سرو تهش را هم آورد .
البته این ترک سیگار هم دارد می شود مایه عذاب . مدتی ست خودم را گذاشته ام در منگنه . از عمد . می خواهم ببینم هنوز مثل قدیم ترها اراده دارم یا نه . دو بسته سیگار شده است روزی چند نخ. تا اینجایش خوب پیش آمده . یک فیلم نامه هم افتاده بیخ گلویم . هرچه می خواهم به سرانجام برسانمش یک گوشه اش لنگ می زند .
روی تخت سرما خوابیده . صلیب را از دور گردنم در می آورم و درون مشتم می گیرم . چشم هایم را محکم به طوری که انگار قرار است تخم چشمم در برود می بندم. دعا که تمام می شود احساس سبکی می کنم. چند وقتی بود دعا نخوانده بودم. شاید به این خاطر بود که نمی توانستم بخوانم. خودش نمی خواست .
دراز می شوم روی تخت . فضای اتاق با گذشته فرق کرده . احتمالا جای چیزی عوض شده و خودم خبر ندارم . یعنی نمی توانستم خبر داشته باشم . در این تاریکی که چیزی دیده نمی شد . دستهایم را زیر سرم می برم . در ذهنم آینده را ترسیم می کنم . از خودم می پرسم واقعا با این آینده چه باید کرد ؟
قرص های آرام بخش را نخورده ام . دیگر حالم از مزه مسخره اش بهم می خورد . آن موقع ها تا صبح گیج بودم . خواب اما نه . اما الان دو شب است که نه خوابم می برد نه گیجم . اگر خوابی نیست شاید همان بهتر که بیدار باشم . شب پیش تا هفت صبح چشم روی هم نگذاشتم . وشب قبل ترش تا دم دمای سحر. خمیازه ای از راه می رسد. چند سالی بود خمیازه نکشیده بودم. طعمش را یادم رفته بود. بدنم سست است . دنده به دنده می شوم . می خواهم اتفاقات صبح تا شب را مرور کنم . اما نمی دانم چرا چشم هایم می سوزد . از فکرم می گذرد که چشمم را ببندم .
احساس خواب بودن بدنم را در خود حل می کند . یک خواب غیر مصنوعی . با تمام متعلقاتش . بدون هیچ مزاحمی . چه زیبا. یادم آمدم که چه قدر خوب می توان خوابید .
امروز هم مثل روزهای دیگر به سر رسید . انگار این تکراری بودن ایام پایانی ندارد . هر روز چندین ساعت را به هزار زحمت بیرون از خانه سپری می کنم و بعد باز می گردم خانه و مستانه به خواب فرو می روم . ترجمه ای را که آقای فرهمند داده بود به هزار زحمت تمامش کردم . این آخریها چشمم می سوخت ؛ و این سوختن چشم وقتی در کنار سردردهای مداوم و تپش قلب قرار می گرفت ، عذابی بود جانکاه .
می خواستم چند روزی به خودم مرخصی بدهم و بروم دنبال استخوان ترکاندن . اما از آنجا که هر وقت تصمیمی می گیرم خدا همه اش را به هم می زند ، نشد . دل و دماغ کار کردن را از دست داده ام . این چند روز آنقدر سفارش رد کرده ام که خودم هم باورم شده است ، که حال خوشی ندارم . برایم مهم نیست به چه بهانه ای ، فقط رد می کنم و در این اثنا تنها کسی که نمی توانم یا شاید نمی خواهم ردش کنم ، همان آقای فرهمند است .
دختر همسایه پایینی هم که مدتها بود از من درس فرانسه می گرفت ، الان یک ماهی هست پیدایش نیست . دفعه آخری به خاطر یک غلط املایی نیم ساعتی سرش داد کشیدم . فکر کنم ، با خودش فکر کرده که من مجنونی هستم بیرون از دارالمجانین.
روی تخت ولو می شوم . در این تاریکی تنها شمه ای از دود سیگار به چشمم می آید که بی هوا در میان لشکر قوی هوای بی روح مبارزه می کند و راه خودش را به سمت بالا باز می کند. و من این پایین فقط رقص و جا خالی دادنش را می بینم .
نشسته ام پشت به پنجره . نگاهم دارد فاصله ای بعید را می پاید . فاصله ای در انتهای بی خوابی های شبانه ام . درست مثل میت های منتظر غسل دادن ، روی سنگ غسالخانه منگ و بی هدف نشسته ام. باد در میان شاخه های لخت درختان چرخ می خورد و از جلوی پنجره زوزه کشان عبور می کنند . و درختان درست مثل کودکی که از ترس تنبیه پدر به خود می لرزد ، در التهاب بودن و زنده ماندن در بهار پس از این زمستان خشک ، می لرزند .
دارم کلافه می شوم . از اینکه این همه بی کار باشم . از اینکه نتوانم داستان بنویسم . از ننوشتن بیشتر از مردن می ترسم . به بهبود بیماری ام اصلا امیدی ندارم . اگر کمی کتر شود احتمالا دوباره مشغول می شوم .
ترجمه کتاب آقای فرهمند تمام شده است . دیشب دم دم های صبح تمام شد . وقتی آخرین لغات را می نوشتم انگار دارند از حصاری بلند نجاتم می دهند. اما الان می اندیشم که ای کاش هنوز ادامه داشت . سرم می افتد پایین . نه به خاطر چرت زدن ؛ بلکه به خاطر کسلی و بی حالی . روی زمین پر است از کاغذ های دست نوشته ام . اینها همه بچه های منند . بچه هایی که سالهاست دارم بزرگشان می کنم و اکنون آنها بدون آنکه بتوانند گریه کنند ، نشسته اند و جان باختن پدرشان را نظاره می کنند.
زیر همه ی کاغذ ها چیزی چشمم را می نوازد . شاید یک کاغذ سیاه . دستم را دراز می کنم و بر می دارم . نه عکس است . عینک روی چشمم نیست ، به همین جهت هم نمی توانم تشخیص دهم تصویر کیست . ممکن است تصویر جنگلی باشد در شب . و یا تصویری از یک کارگر در حال باز کردن کرت ها ، تا آب پای درختان به رقص در آید .
رهایش می کنم . مثل پر روی هوا گیج گیج می خورد تا روی زمین دراز بکشد . بسته ی سیگار را بر می دارم و یکی را روشن می کنم . دود همچون لوله ای مستانه دور خود می چرخد و بالا می رود . بالا ؛ شاید پیش خدا. آنجایی که جبرییل نشسته است و دارد به بقیه ملایک درس می دهد . دارد یادشان می دهد که چگونه بیشتر انسان ها را عذاب کنند . آنطرف ابلیس دارد با خدا تخته نرد بازی می کند . سگرمه های خدا در هم است . احتمالا دارد می بازد . چه لذتی دارد باختن خدا در قمار فرمانروایی .
گرمای سیگار دارد انگشتم را می سوزاند. پکی بلند می زنم و دودش را از بینی با فشار بیرون می کنم . تلخی دود درون دهانم ، لذتی را به من هدیه می دهد .
صدای داد و بی داد خدا بلند می شود . ابلیس نشسته و دارد سبیل های بلندش را تاب می دهد . لبخندی روی لب هایش نشسته است . انگار این بار هم مثل همیشه پیروز این جنگ ابلیس بوده است . خدا از روی تختش پایین می آید و جبرییل را صدا می کند . دستور می دهد دو مرد را بیندازند در جهنم تا از صدایشان آرامش پیدا کند. یکی از آنهایی که اسمش را می خواند من هستم . می خندم . یک خنده تلخ . پس نوبت من شد . آرام از روی صندلی جدا می شوم.
سیگار را می اندازم زیر پایم و حاموش می کنم . عزراییل جلویم ایستاده و سرش را انداخته است پایین . از کارهای خدا خسته شده است . اگر بخواهم دقیق تر بگویم همه ملائک از کارهای خدا خسته شده اند .با صدایی که از ته چاه بیرون می آید و از سیگارهای یک سره روشن دورگه شده است می پرسم : " بریم ؟ " سرش را همانطور که پایین است ، تکانی می دهد . دستم را روی شانه اش می گذارم . آن یکی را می گذارم زیر چانه اش و سرش را بالا می آورم . دارد اشک می ریزد . با همان صدای قبلی ازش می پرسم : " چیه ؟ " با صدایی که در آن می شود بغض و حسرت را دید می گوید : " چرا این همه ظلم می کند ؟ " می پرسم : " کی ظلم می کند ؟ " می گوید :" خدا ." می گویم :" ولش کن مهم نیست . این جوری شاید بهتر باشد . به شما ها نزدیک تر می شوم "
صدای ابلیس در فضای اتاق می پیچد :" برو پسرم ؛ برو مثل یک مرد . همه اش چند لحظه طول می کشد " پاهایم را محکمتر از قبل روی زمین فشار می دهم و با عزراییل راه می افتم . چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد تا می رسم به دروازه ی جهنم . جبرییل هم آنجا ایستاده . اشک از چشم های او هم جاری ست . نفر قبلی دخترکی بوده از جزیره های سر سبز آفریقا . و نفر دوم یک مرد خسته از یک شهر پر از دود .
صدای دخترک را می شود از اینجا شنید . صدای قهقهه های خدا را هم می شود شنید . مستانه از آزار دیدن خدا دارد می خندد. ابلیس آن گوشه کنار عزراییل ایستاده و دارد به من نگاه می کند . قبل از ورود لحظه ای می ایستم . تصمیمم را می گیرم .
داخل جهنم هولناک تر از آنست که می گفتند. اما به جان پدرم ابلیس سوگند خورده ام که داد و فزیاد نکنم تا کیف خدا ناقص بماند .
یک نفر هلم می دهد وسط آتش و من خاموش فقط می سوزم .
هنوز آفتاب درست و حسابی بیرون نیامده که از در خانه بیرون می زنم. چند دقیقه ای طول می کشد تا به سر خیابان اصلی برسم . بااینکه لباس زیاد پوشیده ام ، اما باز هم خیلی زود سرما من را در آغوشش اسیر می کند . درست مثل این است که سرما و من با هم عجین شده باشیم .
هرچه اشاره می کنم ، ماشینی نمی ایستد . انگار شکم همه ی مسافرکش ها پر شده و این اول صبحی سیرمانی گرفته باشدشان . با هزار ضرب و زور خودم را می رسانم به دفتر انتشارات . ساعت کمی از هشت گذشته . می ایستم و به تابلوی رنگ و رو رفته سر در انتشارات نگاهی می اندازم .اگر سرما امانم را نبریده بود ، بیستر نگاهش می کردم .
داخل که می شوم بوی رنگ و کاغذ نو و هزار تا چیز دیگر هجوم می آورد به سمت شامه ام . در یک لحظه خودم را دم دفتر آقای فرهمند – همان مدیر انتشاراتی - می بینم . مردی کوتاه قد با موهای سفید شده در آسیاب زندگی و البته بلند که تا شانه اش پایین آمده است. چشم هایش پشت عینک دسته قهوه ایش همچنان برق می زند . هنوز در را باز نکرده ام . دوست دارم همین جا بایستم وکار کردنش را نگاه کنم . چند لحظه ای خوب نگاهش می کنم . سرش بالا می آید و از بالای عینک نگاهی می اندازد . عینکش را هم بالا می آورد .گل از گلش می شکفد و از پشت میزش کنده می شود .
روی مبل قدیمی راحت تر می شوم . انگار تمام مرم را پیاده روی کرده ام . تمام بدنم کوفته است . چند دقیقه ای طول کشید تا از دم دفتر به مبل رسیدیم . هر یک متر آقای فرهمند چند بوسه نثار گونه های سرخ شده از سرمایم می کرد و دوباره یک قدم و باز...
بعد از احوال پرسی مفصل ، گرما بدنم را آرامش می بخشد . نگاهی به آقای فرهمند می اندازم و می پرسم : " از کتاب چه خبر ؟ " آقای فرهمند کاغذ های روی میز را جمع و جور می کند و گوشه میز جا می دهد . سر تکان می دهد و در حالی که هوا را با فشار پف می کند می گوید : " ای بر هر چی آدم مزخرفه لعنت . " می فهمم هنوز کتاب گیر مجوز است . برای اطمینان باز می پرسم : "هنوز دست وزارت ارشاده ؟ " . آقای فرهمند نگاه خسته ای به من می اندازد و می گوید : " یک جوری رفتار می کنند که انگار کتاب آیات شیطانی نوشته ای . " بلند بلند می زنم زیر خنده و در همان حال می گویم : " اگر به این هاست خود قرآن هم آیات شیطانی می کنند ."
چند لحظه ای به خنده می گذرد. بنده ی خدا با این که حسابی کار سرش ریخته است ، اما باز هم بی هیچ دغدغه ای می نشیند و برایم لطیفه می گوید و می خندیم . شیرین ترین لحظات عمرم در این انتشارات و در همین دفتر سپری شده است . بلند می شود و از لای در مش صادق – آبدارچی دفتر- را صدا می زند : " مش صادق ، مش صادق . بابا به ابالفضل مهمون داریم . یه چایی ، شیر داغی چیزی آخه " بعد دوباره می آید و این بار کنارم روی مبل می نشیند .
" خوب تعریف کن ببینم . بابا اینا خوبن ؟ " من در حالی که پای چپم را روی پای راست می اندازم ، می گویم : " ای ، اونام دیگه نایی ندارن . اما خوب بدک هم نیستن " میخندد و به من نزدیک می شود و آرام به گونه ای که انگار پدر و مادر همین نزدیکیها هستند و احتمال دارد صدایمان را بشنوند می گوید : " اونام مث من آفتاب لب بومن . خدا سایشون همیشه بالا سرت باشه . و لی خوب دیگه . " و دنباله حرفش را می خورد. من از زنش می پرسم : " اونم خوبه . هنوز می تونه شبا برام گل گاو زبون بذاره . همین خودش کلیه . "
مش صادق با یک سینی وارد می شود . درون سینی دو لیوان بلند شیر گذاشته است که از سرشان بخار بلند می شود . با مش صادق احوالپرسی میکنم . لنگ لنگان راه می رود . معلوم است وضعیت پاهایش خراب تر شده . آقای فرهمند از درون کاسه سفید دو قاشق عسل درون لیوانم می ریزد و مشغول هم زدن می شود و همانطور می پرسد : " کار جدید چی دستته ؟ " نگاهی به حرکت دستانش می کنم و می گویم : " هیچی . بذارید همون قبلی خبرش بهمون برسه وبعد یکی دیگه . " در حالی که درون لیوان خودش عسل می ریزد می گوید : " پنج ، شش تا سوژه تاب برات دارم که هرکدوم یه رمانه . الان میارم ببین کدومش رو حال می کنی برو روش کار کن . " سری تکان می دهم . لیوان شیرو عسلم را می دهد دستم . گرمای لیوان و بوی عسل مستم می کند . اگر ترس از سوختن لب و زبانم نبود همه را یک جا و در همین لحظه خالی می کردم در دهانم .
به کاغذ سوژه ها نگاه می کنم و می گذارمشان روی میز . آقای فرهمند نگاهی به من می کند و می گوید : " خوب؟ " شانه بالا می اندازم . اما برای اینکه زشت نباشد می گویم : " باید روشون فک کنم . به نظرم سومی بد نیست . اما باید یه خورده ای دست کاری بشه " . آقای فرهمند در حالی که سفیدی شیر را از کنار لبهایش پاک می کند می گوید : " آره خوب اینا طرحای ابتداییشه . ولی اگه نظر منو بخوای آخریه بیشتر جای مانور داره تا بقیه " . سری تکان می دهم و مشغول سر کشیدن شیر و عسلم می شوم .
لیوان ها خالی شده . سیگاری در می آورم و آتش می زنم . دودش درون ریه ام را می سوزاند . آقای فرهمند با همان لبخند ناز و مهربانش می پرسد : " الان ترجمه دستته ؟ " من در حالی که سعی می کنم جلوی سرفه ام را بگیرم می گویم :" نه " .بلند می شود و از کتابخانه اش یک کتاب می آورد و می گذارد جلویم . "برش دار برو ترجمش کن ". کتاب را دستم می گیرم . قطرش زیاد نیست . تا اسم نویسنده اش را می بینم دلم هری می ریزد . بازش می کنم . یک کتاب فلسفی ست . می گذارمش روی میز و به جلدش خیره می شوم . با گرفتگی صدا می گویم : " حس وحال ترجمه ندارم . " آقای فرهمند می زند پشم و می گوید : " پسر نه رمان می نویسی ، نه شعر می گی ، نه ترجمه می کنی . تدریسم که گذاشتی کنار . گوشه کنار خلوت پیدا کردی . این همه صب کردی ، یکی دو ماهم روش . مجوز می گیره . تازم نگرفت اونور به زبان انگلیسی چاپ می کنی . " دود سیگار را درون ریه ام بالا و پاییم می کنم .سرم را می چرخانم و به چشم هایش خیره می شوم : " مشکل اینا نیس استاد . دیگه حال وحوصله ندارم .خیلی خستم . " آقای فرهمند در حالی که شیشه عینکش را با پلیورش تمیز می کند می پرسد : " چرا ؟ " با بی حوصلگی می گم : " این جوری نمی شه کار کرد. سالی یک کتاب پیدا کنی ، ترجمش کنی بفرستی چاپ . هنوز دوماه نشه می بینی یکی اومده ترجمه ی تو رو یه خورده دست کاریش کرده و همه فهش کرده وچاپ کرده . از شانس مسخره مام که همیشه مرغ همسایه غاز از آب در میاد ، اون پشت هم می فروشه و به چاپ های بعدی می رسه . مال من هم همین جا تلنبار می شه . این جوری فایده نداره."
یک ساعتی آقای فرهمند در گوشم یاسین خواند . دم آخری راضی شد . کتاب را گذاشتم توی کیفم .تازه پارگی هایش را دیدم . بدبخت کیف جرو واجر شده بود. با خودم گفتم اگر پولی دستم بیاد یک کیف می خرم .
از انتشارات مستقیم رفتم وزارت ارشاد . آنجا هم جواب درست و حسابی ندادند. هر چه گفتیم بابا لااقل بگید مشکلش کجاست ، طرف هی طفره رفت . دست از پا دراز تر برگشتم خانه . در راه به همه ی حرفهای آقای فرهمند فکر کردم . اما هرچه بیشتر به آنها فکر می کردم ، کمتر حالیم می شد .
کتاب را می گذارم جلوم و مشغول می شوم . هنوز چند خطی پیش نرفته ام که سرفه ها و سردرد همیشگی دوباره شروع می شود . با هزار بدبختی یک صفحه را تمام میکنم و بلند می شوم و روی تخت دراز به دراز می افتم . از کنار تخت چند قرص خواب برمی دارم و درون دهانم می اندازم و با هزار زحمت فرو می برم . چند لحظه ای نمی گذرد که خواب مرا در خود فرو می کند . خوابی بی دلشوره و ناراحتی. فقط خواب است . بدون رویاها و زیبایی هایش . الان مدتها ست که این جوری می خوابم .نه خواب می بینم و نه می خوابم.
ای کاش زودتر همه چیز درست شود . یا شاید بهتر باشد بگویم تمام بشود برود پی کارش . چند بار با اینکهگیجم صدای خودم را می شنوم : زودتر ُ زودترُُ زودتر
ببار ای باران نمور
برتن یک نیلوفر گم گشته به دریای تهی، نیز ببار
ببار بر سر آن کودک سرشاد از نمره بیست
بر سر آن زوج جوان ، نیز ببار
بر عینک غم کرده من
بر بدن خسته تر از ناهیدم
بر موی بلند پیچ خورده ی من
بر دل نازک تر از شیشه ی من نیز ببار
تو ببار ای زیبا
بر ساحت بی خدشه خدای مریخ
بر گریه ی قدیسه به پای تمثال
بر ناله ی درد آور مادر ، تو ببار
تو ببار ای جاری
بر خدای مرده
بر مست شده از بوی شراب
بر کارگر پینه به دست ، نیز ببار
تو ببار ...
***********************************
از کپی برداری خودداری نمایید.
می نشینم پشت آینه . نگاهی سر سری به آینه می اندازم . خودم درونش نیستم . اصلا هیچ چیز درونش نیست. سیگاری از درون جعبه بیرون می آورم . روشنش می کنم. از همان اول ها هم سیگار کشیدن جلوی آینه را دوست داشتم . وقتی دود از درون دهانم بیرون می زد و جلوی چشمهای نیمه بسته ام راهش را به سمت بالا پیدا می کرد ، لذت می بردم . هنوز بدنم کرخت است . قوطی قرص را برمی دارم. دوتا . بدون هیچ صبری از پیچ و واپیچ های گلویم رد می شود و در چاه زنخدان وجودم گم میشود .
از فکرم می گذرد ، بروم و از درون یخچال بطری مشروب را بر دارم و لاجرعه سربکشم . از اتاق که می آیم بیرون تاریکی محض است. چراغ کوچک و کم نور آویزان از سقف آشپز خانه را روشن می کنم. با اینکه نورش کم است ، اما بازهم چشمم را می زند. در یخچال را باز می کنم و بطری مشروب را بر می دارم . چه قدر خنک است . بر می گردم توی اتاق و دوباره جلوی آینه می نشینم . چوب پنبه سر بطری را با دندان بیرون می کشم و دهانه اش را به لب می گیرم . خدا پشتم ایستاده و نقش کریهش درون آینه خود نمایی می کند. قاه قاه دارد می خندد.
یادم می افتد که بهش قول داده ام . حرصم در می آید . نه از اینکه نمی توانم بخوردم ، از اینکه این قدر بی اراده شده ام . شیشه را پرت می کنم ؛ می خورد به دیوار گچی و خورد می شود . رد شراب روی دیوار کرم رنگ یک نقاشی زیبا ایجاد می کند .
سیگارم به فیلتر رسیده . تا می آیم درون زیر سیگاری خاموشش کنم ، میبینم زیر سیگاری تا خرخره پر است . اعصابم بهم ریخته است. با اینکه هنوز سیگار نفس می کشد اما با این حال پرتش می کنم گوشه اتاق . می افتد روی یک کاغذ . بوی کاغذ در حال سوختن بلند می شود.
از خودم می پرسم یعنی بوی آدم سوخته هم همین طور است؟ سیگار دیگری بر میدارم. و روشن می کنم . عکس قفسه سینه ام را درون آینه می بینم. روی زمین ولو ست . کمی می چرخم تا نبینمش . ایکاش می توانستم بوی سوختن آدم را بشنوم. برمی گردم و به نقاشی شرابی نگاه می کنم. مثل رد خون می ماند روی دیوار. اما کم رنگ و بی هویت .
روی تخت خودم را رها می کنم . قرص ها دارند تاثیر می کنند . امشب مجبور شدم دوتا اضافه بخورم . و این یعنی بیست میلی گرم آرام بخش . با سیگار که بی شرمانه دود می کند روی تخت بی هوش می شوم. فقط صدای پچ پچ خدا و ابلیس است که به گوشم می آید . انگار دارند برایم نقشه می کشند. فکر کنم ارند نقشه سوزاندن من را می کشند .
ای کاش من را بسوزانند . بدون هیچ ابایی . ایکاش .
خوابم می برد . در خواب می بینم که دارم وسط یک بیابان ، روی شن ها در شعله های هولناک آتش جلز و ولز میکنم. بوی سوختنم بدتر از بوی سوختن کاغذ است . خیلی بدتر ...
**********************************
از کپی برداری خودداری نمایید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم برایش خیلی تنگ شد . تفالی به حافظ زدم این آمد . خود قضاوت کنید:

بی هیاهو تر از باد خزان
در فراسوی دلم ، غنچه های اشک آن کودک خونین و ضعیف
می خشکد
و من از ورطه خوابیدن با بی وجدانی
سر زنده نیارم بیرون
ایستاده ام اینجا ، خسته تر از باران
از ابر که دارد با خود
کوله باری از محنت
ابرکم آن بالا ،
می گرید از غم ، از غصه
ابرکم آن بالا ،
تنهایی می میرد
می لرزد پایم ، از صدای هق هق مادر نالان و خسته و پیر
درد پایش پیداست
در پایش ، جریان دارد مهر
درپینه دستان ترک خورده ی او
جریان دارد ما
می دانم
در دل خود می گوید :
ای کاش پولی بود ،
تا با آن ...
ناگهان کوهی از ... می ریزد بیرون
کفشی نو
بالاپوشی
یک پیراهن برف آلوده
....
همه اش مال من است
وخودش
درد پا ، پینه دست.
*******بعد از ده سال
مادرم ، یادش شیرین
همه اش در فکر من کودک بود
بر مزارش شاید
گلی پرپر کردم
و مزار پدرم
گم شده در میان تاریکی عشق
**************************************************
از هرگونه کپی برداری خودداری نمایید.